تبليغاتX
My Fuckin' world

My Fuckin' world

I see...smoke

درست بین حنجره و حلق

 داشتم فك ميكردم رسيدم خونه چيكار كنم كه از زندگيم لذت ببرم، فهميدم كلا  زندگيمو دوس ندارم.

واسه همين راه افتادم تو خيابون. هي راه رفتم. هي راه رفتم. تو دلم گقتم: خدا جونم، درسته كه من يادم ميره تو رو دارم، ولي تو كه خدامي چرا يادت ميره من رو زمينتم.خدا جونم، من كه نميبينم دارم كجا ميرم، تو كه ميدوني چرا بهم نميگي چاله جلومه.خدا جونم، تو كه ميدوني از بوي كثافت جايي كه هستم متنفرم، چرا از اين گنداب بيرونم نميكشي.

پام از روي جدولاي كمر باريك ليز خورد. افتادم تو جوب.

به خودم قول دادم كه ديگه نزارم مثله آب از لاي انگشتام نفوذ كني به وجودم. كه بعد يه غده قده يه گلابي راه نفسمو ببنده و مراقب باشم كه نتركه.

رفتم خونه و صداي بابامو تحمل كردم كه ميگفت: اين وقته شب جاي دختر تو خيابون نيست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 11:25 PM  توسط پر سلولی  | 

I belive I can fly

بعضی وقتا به جایی میرسم که تنها آرزوم اینه که دنیا یه لحظه فقط یه لحظه بایسته و من یه لحظه فقط یه لحظه از آرامش مطلق لذت ببرم.

من پرواز کردم.۲ ساعت بعد از نیمه شب,توی مطلق ترین تاریکیی که چشمام تا حالا دیده.چشمامو بستم و حس کردم جریان هوام.من پرواز کردم.

پینوشت: توی یه مقتلی نوشته شده که حسین توی کربلا شروع میکنه به کندن زمین و آب راه می افته. حسین نمیخوره. عاشورا دردناکه. نه بخاطره تشنگی حسین. خدا خدام یه درمیونه و بندگیم دو دوتا چارتا داره, ولی میدونم که عاشورا هیچی نیست جز زیبایی محض و آزادی ناب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 0:42 AM  توسط پر سلولی  | 

به خدا قسم که دنیای شما جز استخوان خوکی در دست جذامی نیست.

 

آي كه اون ته درد ميكنه.آ----ي درد ميكنه.

نميدونم چي بگم.

دخترانگيو دوس دارم.دوس دارم كه برام مهم نيست چي بپوشم. برام مهم نيست وسط خيابون جيغ بكشم. برام مهم نيست دربارم چي ميگي. راه رفتنو دوس دارم. دوس دارم كه پام بره توي چاله هاي آب و لباسام گلي بشه. دوس دارم كه بپرم و از اين آخرين مولكول هاي اكسيژن بدم تو ريه هام. دوس دارم توي تاريكي روي جدول راه برم. دلم ميخواد شب بشه و من توي كوچه هاي خلوت تنهايي راه برم و شلپ شلپ راه بندازم.

چرا؟ از مردي فقط آلتشو دارين؟ مردونگيتون كجا غيب شد؟ ارزشاتون کجا رفت؟

تاسف ميخورم كه توي كثيف ترين عصر زندگي ميكنم. فقط همين.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 10:30 PM  توسط پر سلولی  | 

مرگ ما

از همون روزي كه ديدم چجور با باتون افتادن به جونِ مردم منتظر اين اتفاق بودم. قبلا هم نشونه هاشو ديده بودم. ديده بودم كه چجور سرِ بچه ايي كه داشت خودشو لوس ميكرد واسه يه صد تومني- همون صد تومني كه من و تو حتي خجالت ميكشيم بديم به رانننده تاكسي-عربده ميكشن، ديده بودم كه چجور همديگرو تحقير ميكنيم و به چپمونم نيست كه داريم چيكار مي كنيم. فجايعِ بزرگ هميشه از همين جا شروع ميشه. از اتفاقاي به ظاهر كوچيك. يه پروانه بال ميزنه و طوفانِ كاترينا آدم ميكشه. ولي امروز من دارم از بزرگ ترين فاجعه ي تاريخ عالم حرف ميزنم.

يه آدم جلوي چشمِ صدتا آدم جون ميده و يه نفر-آخه لا مصبا حتي يه نفر-نميره جلو. يكي نميگه اگه اين برادرم بود، اگه اين پسرم بود، اگه اين پدرم بود بازم واي ميستادم و با گوشيه آخرين مدلم با دوربينه 10 مگاپيكسلي ازش فيلم ميگرفتم؟

گريه ميكنم.چرا نكنم؟يه دليل بهم بده كه اينارو ببينم و گريه نكنم. فقط يكي.به خدا راضيم به يكي.ولي نيست.

آي آقاي فرزانه! تو كه نشستي توي بيتِ راحتت و داري سكانه جهان اسلامو ميگردوني و پيپ ميكشي. آخرين خبرو شنيدي؟ انسانيت مرده.

 

صحبت از پژمردن يك برگ نيست.

فرض كن: مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست.

فرض كن: يك شاخه ي گل هم در جهان هرگز نرست.

فرض كن: جنگل بيابان بود از روز نخست،

در كويري سوت و كور

در ميانِ مردمي با اين مصيبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است.

                                                    فريدون مشيري

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 12:37 PM  توسط پر سلولی  | 

این پاییز لعنتی

من از پاييز خوشم نمياد. اين حسه غم و دلتنگي و تو و بارون و آسمون كم نور و برگايي كه زير پا خرچ خرچ خورد ميشن، خيلي با هم جورن اونقدر كه گاهي وقتا حس ميكنم خدا درباره ي پاييز غلو كرده. نميدونم بقيه چجور ميتونن پاييزو دوس داشته باشن! پاييزي كه نه نور خورشيد داره نه آسمون صاف!

اين پاييز راستشو بخواي بدجوري احوالمو بهم ميريزه. دوس ندارم گريه كنم. گريه نميكنم. گريه كردنه گاه گاه رو واسه تخليه دردا دوس دارم ولي به پف چشم و سر دردش نميارزه. ترجيح ميدم به جاي گريه، بعضي وقتا تنهايي توي قلبم بميرم. مثه فرهاد. ولي اين پاييزه گور به گور شده همه ي برنامه هامو بهم ميريزه. ترجيح ميدم بگم حساسيت فصليه ولي به خدا داغون ميشم از درون. آسمون غرمبه هم كه ديگه نور علي نور ميكنه! اين وحشتي كه رعد و برق تو دلم ميندازه خوردم ميكنه. مثه صداي نقاره ميمونه. من هميشه از صداي نقاره وحشت داشتم.

بزرگ شدن اتفاق دردناكيه. اينكه ميتوني حس كني حل شدنه توي جامعه رو واقعا عذاب آوره و به نطر من هرچيزي كه كوچكترين نقشي توي يادآوري اين موضوع داشته باشه ملعوني بيش نيست!!! پاييز عزيزم در اين مورد تو ملعوني بيش نيستي. ملعوني كه منو به گريه ميندازه و از ترس پشت پنجره خشك ميكنه.

پاييز تيكه تيكم ميكنه.

+ نوشته شده در  جمعه 23 مهر1389ساعت 8:28 PM  توسط پر سلولی  | 

ایران آیا؟!

هيچ وقت دوست ندارم اون آدمي باشم كه به هر دليلي- چه منطقي و چه غير منطقي – قيد كشورشو مي زنه و ميره. بد تر از همه اينكه از اونجا داد و هوار راه مي اندازه كه ايران كشور منه و ايران عشقه منه و ايران چرا سيتي سنتر نداره، جمعه بازار داره! ايران چرا گشت ارشاد داره و آزادي نداره! ايران چرا اِله وايران چرا بِله!

منم اينجام خوب! منم ميدونم ايران يه كشور فوق جهان سوميه! ولي به خودم اجازه نميدم اينجا رو ترك كنم و بسپرم به امون خدا! من به خودم اجازه نميدم اين ايران بو گندو رو ترك كنم واسه آمريكا ي آزاد و تميز و مرتب و پيشرفته و خدا ميدونه چه مزيتاي ديگه. من ميمونم با اين اميد كه يه روز نقشي(هر چند كوچيك) توي بهتر شدن ايرانم داشته باشم. من حاضر نيستم اين ايراني كه سال پيش هموطنام توي خيابوناش جون دادن و دوستام توي قفساش زندوني شدن رو ول كنم و برم و بگم: آخيش از دستت راحت شدم كشور تخمي!!!

اينا رو نگفتم كه به بقيه بگم ببينيد من چقدر وطن پرستم! گفتم كه به خودم يادآوري كنم!

من ناسيوناليست نيستم! من پايبند ولايت فقيه نيستم! من از راه رفتن توي خيابوناي پر از چاله و چوله عشق نميكنم! من از استنشاق هواي كثافت زده هيجان زده نمي شم! من فقط ميدونم كه ايرانيم و ايراني رو دوس دارم كه استاد نوري براش ميخونه و ياحقي براش مينوازه و پناهي براش فيلم ميسازه و درخشاني بخاطرش مي افته زندان. من اين ايران رو دوست دارم و برام مهم نيست اگه بهم ميگي خاك تو سرت! اينجا ايرانه منه و تويي كه نتونستي تحملش كني نبايد اسمشو بزاري وطنت.

 پينوشت: من به حرفام خيانت نميكنم آيا ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مهر1389ساعت 8:27 PM  توسط پر سلولی  | 

برگشتم به زندگی سگی!

من دوست ندارم بهم خوش بگذره.راستش هيچ وقتم بهم خوش نميگذره. هر وقت به نرديكاي خوش گذشتن مي رسم، به خودم ميگم اگه خوش بگذره و اين خوش گذشتن تموم شه چي؟ خلاصه اينكه ميدونم خوش گذشتن يه امر موقتي و راستش ترجيح ميدم بهم خوش نگذره تا اينكه خوش بگذره و بعد تموم شه!مي فهمي چي ميگم؟! حالا همه اينا رو گفتم! با تمام قلبمم حرفامو قبول دارم و تا جايي كه ميتونم بشون پايبندم...ولي خدا نياره اون روزو كه نا پرهيزي ميكني و در عرض چند ثانيه و طي يك فوران آدرنالين، مي ريني به اعتقاداتت و گند ميزني به حد اقل 2-3 ماه از زندگيه بي ارزشت! بعله! به من خوش گذشت!و الان مثه سگ پشيمونم! دلم ميخواد روزاي خوش گذشتن ادامه پيدا كنه، ولي به طرزه دردناكي ميدونم كه امكان نداره! همون لحظه اي كه فهميدم داره بهم خوش ميگذره، ميدونستم كه 2 ماه آينده زندگيم به تاميم دادن تمام اتفاقات هستي به اشخاص و ديوونه بازيا ي اين روزا خواهد گذشت! ولي باز خريت كردم...!

چرا بايد انقدر زندگيم پر شده باشه از استرس و درد و عذاب وجدان و كثافت كاري كه 2 روز تفريحه خالص انقدر عذابم بده؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 11:23 PM  توسط پر سلولی  | 

مردونگی یا نامردی؟!

قديما يه جايي بود به اسمه زورخونه. واسه اينكه مردا هرازچندگاهي برن و يادشون بياد مْردن. رگ غيرتشون كلفت شه و هيچ وقت نامردي نكنن.

داش آكل كجايي كه بياي زورخونه رو راه بندازي. داش آكل كجايي كه بياي پشت كاكا رستمو بزني به خاك.

مردونگي كجا رفته؟

+ نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت 1:5 AM  توسط پر سلولی  | 

پرهیزگاری های..آنها!

كرآ: 

 - …من نوكرهاي خوب رو دوست دارم.

هليكون: 

- خيلي به خودت مي بالي، بله؟ بله من خدمت گذار يك ديوانه ام. ولي تو خدمت گذار كه هستي؟ پرهيزكاري؟ من عقيده ام رو برات مي گم. من برده به دنيا اومدم و دوره ي پرهيزكاري رو، مرد محترم، در ابتدا زير رقص تازيانه ها گذروندم. كايوس در گوش من نوحه نخوند. منو آزاد كرد و در قصر خودش پناه داد. و از اين طريق من تونستم به شما مردهاي پرهيزكار نگاه كنم و ديدم كه صاحب چهره هاي پليدي هستيد و بهره ور از بوي حقارت. بوي بي رنگه انسان هاي ستم نكشيده و خطر نديده و من به سردوشي هاي فاخر، قلب هاي فرسوده، به چهره هاي لئيم و دست هاي بي بركت شما نظاره كردم. شما و داوري شما، دكه داران پرهيزكاري كه همچون دختران نوجوان در آرزوي عشق به دنبال آسايش و امنيت مي دويد، حالا در وحشت و هراس خواهيد مرد. بدون اينكه حتي باخبر باشيد كه تمام عمر دروغ گفتيد و بي ملاحظه، كساني رو داوري كرديد كه عمري ستم كشيدند و هر روز از نيش هزاران اهانت جريحه دار شدند. برده رو به چشم حقارت نگاه كن، كرآ. او از پرهيزكاري تو برتره، زيرا هنوز مي تونه ارباب درمونده ي خودش رو دوست بداره و در مقابل دروغ هاي محترمانه و لب هاي پيمان شكن شما از او دفاع كنه.

 

پینوشت:کشور ما هم پره از همین کره آ ها.قبول داری؟!

پینوشت۲:کالیگولای عزیز! من دیوانه ی این شخصیته خونخوار توام!

    

  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 0:7 AM  توسط پر سلولی  | 

اندر احوالات خفگیهایم

 امروز خفه شدم!هرکاری کردم دهنم باز نمی شد!واسه همین رفتم پشت پیانو و شروع کردم به زدن چه سبک بود پاییز...دهنم باز نشد ولی آهنگو خیلی خوب زدم.

پینوشت۱:یه استادی داشتم میگفت پیانو رو نمیزنن, مینوازن!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 10:5 PM  توسط پر سلولی  | 

نسله من یا نسله تو؟!!!

طرف پا شده ميگه من به جرات ميتونم بگم كه نسله من از نسله شما قابل احترام تره!

ميگم :خوب به سلامتي!

ميگه:نسله شما حتا يه كتاب درست و حسابي تو عمرش نخونده!

ميگم:جدا؟!نه بابا؟

ميگه:نسله شما ساسي مانكن گوش ميده!

ميگم:ساسي چي چي؟!!

ميگه:شما هيچ احساسي نسبت به پدرانتون نداريد!پدر براتون مثه كارت اعتباريه!

ميگم:اين آقا چند سالشه؟!

ميگه:ميبيني؟نسله شما احترام گذاشتن ياد نگرفته!

ميگم:بابا يكي قرصاي اينو بياره!

ميگه: شماها اصلا حافظو ميشناسين؟سعدي رو چطور؟

ميگم: !!!!!

ميگه:شما زندگي تون به خريد كردن و پاساژ رفتن ميگذره!

ميگم:استغفرالله...

ميگه:شما فك ميكنين حماقت يعني پرستيژ!

...

بعله! و من در اين لحظه فوراني از احساسات رو نشون ميدم و بش ميگم: "داداش! تو......."

يارو خوشحال شده!منتظره جوابشو بدم!

"داداش تو درست ميگي.فقط بزار من به زندگيم برسم!"

 

پي نوشت: دوست عزيز! آخه قربون اون چشماي بادوميت برم!آيا نسله تو از همه نظر عاليه؟آيا نسله تو از هر اشتباهي خاليه؟ آيا واقعا ملاك تو از خوب و بد، دونستن شعرا ي حافظ و سعديه؟! آيا واقعا قطر كتاب ها تو كتابخونه ي شخصي، ميزان شعور يه فرد رو ميرسونه؟

بابا! ما همه آدميم! واقعا درسته كه بخوايم سر اينجور مرزبندي ها با هم اختلاف پيدا كنيم؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 10:14 PM  توسط پر سلولی  | 

cause i'm a fool

All I could do was to shout and say FUCK YOU...and the lights went out

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 9:52 PM  توسط پر سلولی  | 

وطن پرستان عزیز,بهتان بر نخورد:

اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 0:45 AM  توسط پر سلولی  | 

Bring me to life

درست ۶ دقیقه پیش یه کتابو تموم کردم که کاش هیچ وقت,هرگز و تا ابد تمومش نمی کردم.

همیشه وقتی به پنج صفحه آخر یه کتاب میرسم غمگین میشم!!هر کلمه رو ده بار میخونم با این امید که کتاب تموم نشه...ولی این یکی...!ای کاش میتونستم تا ابد بخونمش!!!

دیشب خانه ی هنرمندان بودم,رفته بودم اجرای "به خاطر یک مشت روبل" رو ببینم.حیف که اجرای آخر بود,وگرنه اگه به منه بیکار بود یه صد بار دیگه هم میدیدمش!ولی معرکه بود!معنای واقعی این حرف تکراریو میرسوند که انتقاداتی که از طریق یه متنه طنز میشه خیلی تاثیر گذارتر از انتقادیه که تو یه متنه جدی میشه(چه جمله ی زشتی شد!)خلاصه اینکه اگه ندیدینش...باید برید بمیرید(شرمنده,خواستم رک باشم!)!

این لیریکسه یکی از آهنگای Evanescence,حوصله ندارم ترجمشو بنویسم ولی اگه انگلیسیت خوبه حتما بخونش:

How can you see into my eyes like open doors
Leading you down into my core
Where I've become so numb
With out a soul my spirit's sleeping somewhere cold
Untill you find it there and lead it back home

(Wake me up) Wake me up inside
(I can't wake up) Wake me up inside
(Save me) Call my name and save me from the dark
(wake me up) Bid my blood to run
(I can't wake up) Before i come undone
(Save me) Save me from the nothing I've become

Now that I know what I'm without
You just can't leave me
Breath into me and make me real
Bring me to life

Frozen inside without your touch
Without your love
Darling, only you are life among the dead
All this time I can't believe I couldn't see
Kept in the dark, but yoy were there in front of me
I've been sleeping a thousand years it seems
Got to open my eyes to everything
Without a thought, without a voice, without a soul
(Don't let me die here, there must be something more)
Bring me to life

Bring me to life
(I've been living a lie)
(There's nothing inside)
Bring me to life


 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 2:53 PM  توسط پر سلولی  | 

از زبان یک زن:

اگر به خانه ی من آمدی"برایم مداد بیاور مداد سیاه می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یک مداد پاک کن بده برای محو لبها نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم شخم بزنم وجودم را بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک  تیغ بده؛  موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن  هم بده، برای زبانم می خواهم بدوزمش به سق اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت می دانی که؟ باید واقع بین بود !

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ،  برچسب فاحشه می زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی که خواهران و برادران دینی  به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند !

تو را به خدا....اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند .....برایم بخر....تا در غذا بریزم.... ترجیح  می دهم خودم قبل از دیگران حقم را  بخورم !

و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...برایم  یک پلاکارد بخر......به شکل گردنبند.....بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:

"من یک انسانم "..." من هنوز یک انسانم" ...." من هر روز یک انسانم..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 0:48 AM  توسط پر سلولی  |